كار و بار من كنون شد كار قرض اي روزگار!
خسته ام بيچاره ام از بار قرض اي روزگار !
بس كه منت بردم از بيگانگان از دوستان
مانده ام آواره و افگار قرض اي روزگار
كلبه اي كوچك خريدم تا شود آسايشم
روز و شب را مانده ام بيدار قرض اي روزگار
او انا الحق گفت و من گويم انا القرض عاقبت
مي روم حلاج وش بر دار قرض اي روزگار
شادمان بودم كه آخر بانك مسكن وام داد
ليكن اكنون گشته ام بيمار قرض اي روزگار
هر كسي راشرح دادم ماجراي قرض خويش
سينه اش آتش گرفت از نار قرض اي روزگار
ديگران را قرض دادم هيچ كس قرضم نداد
چون نمودم بر كسان اظهار قرض اي روزگار
مي فروشم خانه را تا قرض ها را پس دهم
مي نشينم بعد از اين در غار قرض اي روزگار
قرض چون بسيار شد گردد سوار صاحبش
رفته از دستان من افسار قرض اي روزگار
مي شنيدم قصه ها باور نميكردم ولي
مي شود ظاهر كنون ادبار قرض اي روزگار
يا كنون بايد شوم آواره گرد كوچه ها
يا شوم زنداني ادوار قرض اي روزگار
گر ببيني لاغر و زار و غم آلودم بدان!
ديده ام درد و غم بسيار قرض اي روزگار
قرض دادن سنتي نيكوست اما اين زمان
كو نشاني زان همه ابرار قرض اي روزگار؟
ديگر اكنون هر طرف ره مي سپارم لنگ لنگ
مي خلد در پاي جانم خار قرض اي روزگار
عشق و مهر و دوستي از ياد ياران پركشيد
واي بر عاشق چو گردد خوار قرض اي روزگار
شعر شيرين مي سرودم سالها از عاشقي
تلخ و نا زيبا بود گفتار قرض اي روزگار
روز و شب بيدارم و يك لحظه گر خوابم برد
مي رسد كابوس ناهنجار قرض اي روز گار
اوجي اكنون مي سرايد شعرهايي سرد و تلخ
تا شود ديواني از اشعار قرض اي روزگار !
فتح اله اوجی