من چه دانم این دل سوخته چرا می دود دنبال عکست ای شهید
جان فدا کردی ویا خون داده ای این همه باریده رحمت ای شهید
ای خروشان حقیقی جـــــان فدا توشدی برمیهن عزت ای شهید
من گرفتم دست خود خودکارمی جوهرش یافته شرافت ای شهید
گفتن از نام قشنگت عار نیست توشدی باب فراصت ای شهید
من چه گویم دوستان گفتند همه ازشما مانده رشادت ای شهید
کرده ای تو روز وشبها راتلاش بخدا داشتی ،شهامت ای شهید
وقتی که با ما نمودی گفتگو حرف زدی تو با متانت ای شهید
عکس رویت داده برکشور صفا جنب وجوشت کاشته رافت ای شهید
هرکجا که نام تو اندر زبان گشته جاری شد سعادت ای شهید
کی فراموش می کنیم نام تو را می شویم رهرو راهت ای شهید
خون سرخت گشته برما آبرو شد سعادت ذکر نامت ای شهید
افضلی درکنگره داشته حضور می نویسد از شهادت ای شهید
افضلی –ازشهرستان قم –عضو انجمن ادبی سروشانجمن ادبی سروش نیز همپای دیگر مردم ولایتمدار وقدرشناس به خیابانها آمدند واین بارنیز حماسه ای دیگر آفریدند.وباشعار الله اکبر –خامنه ای رهبر--- مرگ بر آمریکا حمایت همه جانبه خود راازولایت فقیه اعلام کردند وبه آمریکا ودیگر دشمنان ثابت کردند که تاآخرین قطره خونشان پشتیبان انقلاب وولی فقیه خود هستند.وعده همه ما انشاءالله درپای صندوق های رای .به امید داشتن ایرانی سربلند وسرافراز وبا آرزوی طول عمر بابرکت برای رهبر فرزانه انقلاب اسلامی ،امام خامنه ای .
مرگ برآمریکا
ما خیل بندگانیم...
ما خیل بندگانیم ما را تو می شناسی
هر چند بی زبانیم ما را تومی شناسی
ویرانه ایم ودر دل گنجی ز راز داریم
با آن که بی نشانیم ما را تو می شناسی
با هرکسی نگوییم راز خموشی خویش
بیگانه با کسانیم ما را تو می شناسی
آئینه ایم و هرچند لب بسته ایم از خلق
بس رازها که دانیم ما را تو می شناسی
از قیل و قال بستند گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو می شناسی
از ظنّ خویش هر کس از ما فسانه ها گفت
چون نای بی زبانیم ما را تو می شناسی
در ما صفای طفلی نفسرد از هیاهو
گلزار بی خزانیم ما را تو می شناسی
آئینه سان برابر گوییم هر چه گوییم
یکرو و یک زبانیم ما را تو می شناسی
خط نگه نویسد حال درون ما را
در چشم خود نهانیم ما را تو می شناسی
لب بسته چون حکیمان سرخوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو می شناسی
با دُرد و صاف گیتی گه سر خوش است گه غم
ما دُرد غم کشانیم ما را تو می شناسی
از وادی خموشی راهی به نیکروزیست
ما روزبه از آنیم ما را تو می شناسی
کس راز غیر از ما نشنید بس «امینیم»
بهر کسان امانیم ما را تو می شناسی
غزلی از مقام معظم رهبری بر گرفته از لوح تخصصی شکوه ولایت
«فتح الله اوجی»
بوی محمد (ص)
آمد به مشام دل وجان بوي محمد
خورشيد فروزنده شد ازروي محمد
رخساره ي ماه ازرخ اوروشني آموخت
شب گشته خجالت زده ازموي محمد
تا شد متجلـّـي زنگاهش سخن عشق
دل سجده كنان رفت به ابروي محمد
زان لحظه كه پيچيد به شب مژده ي ميلاد
جان پرزده ازمحبس تن سوي محمد
اودردوجهان جلوه اي ازرحمت حق است
دل بسته جهاني شده برخوي محمد
ازتيرگي وگمرهي شب نهراسد
جاني كه كندخانه به گيسوي محمد
گم گردد وجان نيز به مقصد نرساند
آن راه كه دوري كندازكوي محمد
دادندبشارت كه شودشادوسرافراز
آن كس كه به دنياشده رهپوي محمد
چون كرده توكل به خداونديگانه
ويران شده بتخانه زنيروي محمد
امشب كه جهان پرشده ازشادي ميلاد
اوجي به غزل هاي زد ازهوي محمد \
فتح الله اوجی
بهــار آینــه
دهه فجر بر فجر آفرینان مبارک باد
بهــار آینــه سر زد امام عشق آمد
امــام آینــه ها با پیـام عشق آمد
کویر تشنهء دل را دوباره جان بخشید
شراب فتـح گــوارا به جام عشق آمد
نشسته ام به تمـتاشا غـروب ظلمت را
که تیـغ تشنــه برون از نیام عشق آمد
ستــاره ها همه باهم نظاره گر بودند
شبی که مرغ سعـادت به بام عشق آمد
سکــوت بود و دلم در سیاهی محض
که روشنــای هدایت به نام عشق آمد
نهال غیرت و مردی جـوانه زد در دل
که خیز و مـرد بلا شـو، قیام عشق آمد
فسـرده بود حقیقـت میان قحطی ها
بـر عاشقــان حقیقـت سلام عشق آمد
رسید آنکه به دستش ستاره می خندید
به پیشــواز قــدومش تمام عشق آمد
به سنگواره عـزّت کشیده نقشی سرخ
کبوتـــری که بهارش به دام عشق آمد
کسی که هیبت شب را شکست و غوغا کرد
غـــریو بانگ رسـایش کلام عشق آمد
برای فاتح بیــدل سـرودن این عشق
بهــانه ای شد و اکنون غلام عشق آمد
شعر از: مجتبی کشوری فاتح
فجری دمید
انقلاب ما انفجار نور بود امام خمینی(ره)
دهه فجر بر فجر آفرینان مبارک باد
فجری دمید
فجری دمید و هیبت طاغوتیـان شکست
دست ستـم به همّـت پیـر زمـان شکست
گسترده بود سایهء وحشت درخـت ظلم
بادی وزیـد و شاخ ستـم ناگهـان شکست
دیوی کمان کشیده بود به کشتار عاشقی
تا جلـوه کرد نـور الـهی کمـان شکست
پژمرده بود قحطــی باران شکوفه را
ابـری رسید و بغـض دل آسمـان شکست
مردانگی فسانه بود و حدیث گذشته ها
مـردی رسید و شوکـت نامردمـان شکست
درکوچـه های شهر شهادت سکـوت را
فریادهـای محکــم افلاکیـــان شکست
در قهقـرای غیرت و مردی مجاهـدی
یاهــو کشیـد و کاخ ستـم پیشگان شکست
آن تک سوار عرصهء فریاد و بندگــی
آمــد خلیــل وار بساط بُتــان شکست
در آستــان شهادت چه لاله ها سر زد
از خون سـروها که بر این آستـان شکست
فجری دمید فاتحـهء ظلـم خوانده شد
آری بنـای ظلـم و ستـم می توان شکست
شعر از: مجتبی کشوری فاتح
نام ووجه تسميه روستا:
نام روستاازدوواژه قباق به معناي جلو و تپه كه درزبان فارسي وتركي مشترك ميباشدساخته شده كه از تپه باستاني موجود درجنوب غربي روستا گرفته شده است وچون روستادرجلوي تپه ساخته شده به اين اسم كه ترجمه فارسي آن جلوي تپه مي باشد مشهور گرديده واز همين نامگذاري معلوم مي شود كه روستا ساليان درازي پس از تخريب بناي عظيم دوره ماقبل اسلام، در زمين بايري بنا نهاده شده است كما اينكه درغير اين صورت نيازي به اين نامگذاري نبوده ونام قبلي آن كه نامعلوم است رايج مي شد.
2- موقعيت جغرافيايي-سياسي :
روستاي قباق تپه يكي از روستاهاي مستعدوبزرگ دهستان راهب از توابع بخش مركزي شهرستان كبودراهنگ ودرمجاورت محورارتباطي قيدار- كبودراهنگ مي باشد طول جغرافيايي روستا48درجه و37دقيقه وعرض جغرافيايي آن35درجه و22دقيقه است ودر دشت وسيعي واقع شده است.روستا از شمال به كوههاي بوقاطي وقوزي، ازشمال شرق به كوه قره داغ،ازشمال غربي به كوه ساري جبل، ازغرب به روستاهاي نگارآبادوشيرين سو،ازجنوب غربي به روستاي ايده لو،ازجنوب به روستاي قراگل وازجنوب شرقي وشرق به روستاي طاسران محدوداست.
کعبه عشق
نـوای بلـبل خوشخـوان بدون تو هرگز شکــفتن گــل و ریحان بدون تو هرگز
نوشته بر در جنّت به خـطّ و رنگی خوش صفــای روضـــه رضوان بدون تو هرگز
برای دیدن رویت خــدا خــدا کردم که زنـــده بودنم ای جان بدون تو هرگز
چه نذرها که نکردم چه عهدها که نبستم نشــستــنم ســر پیمان بدون تو هرگز
به عالمی که سراسر فریب و نیرنگ است ســرودن از ســر ایـمان بدون تو هرگز
بیــا که بی گل رویت بهـار ناپیداست عـبـور ســـرد زمـستان بدون تو هرگز
تویی که کعــبه عشقی نمـاز باران را قنــوت سبــز درخـتان بدون تو هرگز
به گوشه گوشه چشمم نشسته اشکی سرخ کــه روشــنایی چشمان بدون تو هرگز
تویی که شرط قبــولی تمام ایمان را نــماز و روزه و قــرآن بدون تو هرگز
بیـا و فـاتح شهر و دیـار خوبان باش کـه فتــح کشـور خوبان بدون تو هرگز
مجتبی کشوری فاتح
خسته شبگرد
در کنــارم بنشیـن مردترین
تا ببینــی دل پـردردتـرین
تو اگر جلــوه کنی آب شود
این دل یـخ زده سردتــرین
می روم خانه به خـانه پی تو
منم آن خستــه شبگردترین
تومگر سبــز شوی یک نوروز
من که پاییـزی ام و زردترین
یک نفر دیـن و دلم را دزدید
آنکه نامش شده نامـردترین
جلوه کن موسِیِ من درطورم
تا شوم در قدمــت گردترین
هر کجا، هر قدمی با من باش
که منم در همـه جا فردترین
مرام سرخ
ما مانده ایم و عزّت و نامـی هماره سرخ مـا مانده ایم و خــطّ امامی هماره سرخ
یاران با وفـا همه در خــون تپیده اند پیش خــدا گرفـته مقامی هماره سرخ
بر موج خون سوارو به ساحل رسیده اند آن غرقه هـای بحـر قیامی هماره سرخ
ما مانده ایم خسته وتنـها و بـی شکیب یاران چه خوش رسیده بکامی هماره سرخ
در پیــشگاه ســاقی مسـتان روزگار سـر می کشند باده و جامی هماره سرخ
بر ســاربان قــافله عـشق و عاشقی با خنــده می دهند سلامی هماره سرخ
ما مانــده ایم و زینـب و تکرار کربلا سـرها به نیــزه ها و پیامی هماره سرخ
خون و عطش دو واژه ي زیبای عاشقی مضـمون عشق و تکیه کلامی هماره سرخ
از شرم ظلم و کین و عداوت به آل عشق مانده به جا، کوفـه و شامی هماره سرخ
کاش از میان این همـه فرجام عشق ها بر ما دهند حُـسن خــتامی هماره سرخ
فاتح، جماعتی کـر و کوران غریبه اند با واژه شــهــید و مرامی هماره سرخ
شعر از: مجتبی کشوری فاتح
گورمیشم
ساقی ایاقه دور سنی چوخ ساده گورمیشم
گوز آچمیشام الونده سنین باده گورمیشم
آنـــد اولسو خالق احدون اقتداریــــنه
روی نگاری عالم معناده گورمیشم
آفاقــــه ضوء ویـــــرر بـــیر جمالیـــلن
نور رخ منیرینی معنــــاده گورمیشم
واللــیلی زلف جعدینه تفسیر ایدوبدیلر
والـّشمس شرح عارض حمراده گورمیشم
جز وصل یار بیع وشراء یوخدی سودبخش
کلیّه نفع عشقی بو سوداده گورمیشم
اول نسخه کیم طبیب حقیقی ویــروب اگر
اتــسم عمل بودردی مداواده گورمیشم
دلداره عاشقم ایـدرم آرزوی وصل
هر غم یتیشسه جانیمی آماده گورمیشم
قیلدیم تمام ایشلری دنیاده امتحان
خیریّت عواقبی تقواده گورمیشم
بحری " بیراخما دآمن آل محمدی (ص)
مسکن سنونچی جنّت ماواده گورمیشم
بو شیرین غزل حاج میرزا عبدالرحیم اسماعیلی کبودراهنگی(بحری)دیوانیندان شعرسئونلره تقدیم اولورو
امیدکه اول بویوک شاعری خیر دعادن اونوتمویاسیز. فتح الله اوجی
عموُغلو
تهرانه دوروب گلمه گينن کتدن عمؤغلو استادسلیمان
نوراللهی قوناق شاعر زرین رودون استاد شهریار
انجمنیندن
اؤزمه اليوي بال - کره دن
، اَت دن عمؤغلو
قال يازدا زراعت ده جوت
اَک يايدا نؤخود در
خرمنده اؤنون باليقين آچ
ياش قوروسون سَر
دؤي دوت لپه سين بير نئچه
باتمان بيزه گؤندر
چکمه اَليوي جود و سخاوت
دن عمؤغلو
تهرانه دوروب گلمه گينن
کتدن عمؤغلو
هر اُؤلکه يه گئتسون گِئت
اُؤغول تهرانا گئتمه
اِئوده اؤزووي دائمي عُزلت
نشين ائتمه
يا بير شله پالتار گؤتوروب
مئيدانا گئتمه
يايدا سالاجاق ايش سني
طاقت دن عمؤغلو
تهرانه دوروب گلمه گينن
کتدن عمؤغلو
بؤرکوسن آتارسان يئره تئز
چادراني آرواد
اؤغلان باشين آلماني ويرار
قيز گزَه ر آزاد
«گول قيز» اؤتوراندا
پاچادان گؤرسه نر هرزاد
چون اؤرگنجک هرنه يي «آفت»
دن عمؤغلو
تهرانه دوروب گلمه گينن
کتدن عمؤغلو
هر صنعتي اؤرگندي ملل ،
مُد بيزه چاتدي
گولشن اؤلار ، يانديرجي
اؤد بيزه چاتدي
حالواني اؤلار مئيل ائله
دي ، دود بيزه چاتدي
سالدي چؤخونو قيز کيمي
غيرت دن عمؤغلو
تهرانه دوروب گلمه گينن
کتدن عمؤغلو
آللاه برکت وئرسين عزيزيم
گينه کنده
چون شهرده وار مين جوره
اعمال زننده
بعضي اؤزونو بيلميري هئچ
آللاها بنده
سنده قاريشيب اؤلما اؤ
ميلّت دن عمؤغلو
تهرانه دوروب گلمه گينن
کتدن عمؤغلو
داي صبحانادا گؤرميه جکسن
کره - قيماخ
آرواد يئيه جک شؤر پنيري
هئي دئيه جک آخ
سن چئگنوين اوست دن داناتَک
سُفرايا دور باخ
گؤزله ييخيليب اؤلمه خجالت
دن عمؤغلو
تهرانه دوروب گلمه گينن
کتدن عمؤغلو
...
چشمه سويونون يؤخ ضرري ايچ
نئچه فنجان
تندير لاواشين دؤغرا
سُوته قات يئ دؤيونجان
داي معدووي آغريتميياجاق
قاره بادمجان
دکتر چؤخون اؤلدوردو طبابت
دن عمؤغلو
تهرانه دوروب گلمه گينن
کتدن عمؤغلو
آرپا چؤره گين اؤو ياغا
باس قوي خشه دُولسون
قُؤي وئرسين انرژي بدنه
نصفي قان اُولسون
ايچ يايدا سؤيوق آيراني
جسموندا جان اُولسون
قيرخا فشارون چيخماسين اؤن
دؤرتدن عمؤغلو
تهرانه دوروب گلمه گينن
کتدن عمؤغلو
شعر چیست ؟
پاسخ استاد شهریار درمقدّمه ای که برای جلد اوّل دیوانش نوشته است :
مایه ی شعر ابتدا آن تاثیر و ارتعاش لطیفی است که بی اراده بر روی اعصاب انسان نقش می بندد .
مولود ظاهری شعر اعمال غیر ارادی مثل گریه ،خنده ، انقباض ، و انبساط اعصاب و عضلات است.
مولود معنوی شعر عبارت است از روح آن که به صورت حیرت ، شهامت ، سوز ، صلابت ، لطافت و
غیره بروز می کند .
اگر شعر بایک فرد انسان مقایسه شود حقیقت شعر ، همانند روح انسان است . روح شعر در نزد شاعر
موهبتی طبیعی است وبه طور اکتسابی نمی شود آن را پیدا کرد و شاعرحقیقی بوسیله ی آن تشخیص داده
می شود .
البته اجزای دیگر شعر به صورت اکتسابی هم به دست می آید مثلا جمله یا کلام به جای جسم وبدن شعر
است و هر کلمه ای به جای عضوی از بدن شعر .
تناسب و زیبایی کلمات و ترکیب آن ها که کلام باشد به جای اندام وتناسب اجزای آن در نزد انسان است.
وزن و موزیک شعر به جای لباس انسان است . وقتی به شعر قافیه می دهیم مثل این که عکس را قاب
کرده می بندیم و شکل یا فرم شعر اینگونه تعیین می شود که غزل ، قصیده ، رباعی،مثنوی وغیره است.
همینطور که با تغییر فرم لباس ، ماهیــّت و ذات انسان عوض نمی شود ، شعر نیز با تغییر شکل،انقلابی
در حالش پدید نخواهد آمد.
شعر هدف و مقصود یا اید ه آلی دارد که به جای مذهب و مسلک نزد انسان است و نیز موضوع و معنی
و مفهومی که به جای اخلاق و رفتار و آدابی است که انسان به تناسب ایده آل خود اتـــّخاذ می کند .
بنابر این شعر کامل شعری را باید گفت که تمام اجزای آن به حدّ اعلا باشد . در زبان شیرین پارسی در
درجه ی اوّل شعر حافظ است که کلا به حدّ کمال شعر رسیده و تمام اجزای آن در لا یتناهی است.
حتی برای شعر حافظ صفت« اسرارآمیزی » را هم باید اضافه کرد .شعر اساتید مسلــّم دیگر روح شعر
را دارد ولی سایر اجزای آن بعضا پا به پای روح راه نمی روند. فتح الله اوجی
« برگرفته ازمقدمه کلیات دیوان استادشهریار-جلداول- چاپ چهاردهم -1373- انتشارات زرین و نگاه»