شرط عاشقي
اي بارگــاه قدسِيِ تو با صفـــاترين
اينــك منم به درگه پاكت گــداترين
آهــوي بي قرار دلم را تو ضامنــي
اي با نــگاه خستـه ي ما آشنـاترين
در وسعت نگاه تو شاه و گـدا يكي است
باشد گــداي درگــه تو پادشـاترين
گفتي خداست عشق و تويي شرط عاشقي
فرياد تــوست در همه عالم رسـاترين
از غربت مدينــه رسيدي به شهر طوس
جان ها فــداي غربت تو با وفـاترين
مأمــون كه بود نقطه ي عطـف پليدها
آن كس كه كرد با جگــرت نارواترين
صــدها هزار قـافله دل را ربوده اي
اي جلـــوه ات ميان همه دلربـاترين
بار دگر حريــم تو را دل بهــانه كرد
سلطان تويــيّ و درگـه تو پر بهاترين
كي ميتوان كه كشته عشقت خطاب كرد
آن را كه نيسـت بر غـم تو مبتـلاترين
آقا، دوبال عـزّت و ايمـان مرا ببخش
تا چون كبوتــران تـو باشم رهـاترين
فاتح بیا که سفره رحمـت گشوده است
آنکس که هسـت حکم خدا را رضاترین
شعر از: مجتبی کشوری فاتح