امام عشق آمد
بهــار آینــه سر زد امام عشق آمد امــام آینــه ها با پیـام عشق آمد
کویر تشنهء دل را دوباره جان بخشید شراب فتـح گــوارا به جام عشق آمد
نشسته ام به تمـتاشا غـروب ظلمت را که تیـغ تشنــه برون از نیام عشق آمد
ستــاره ها همه باهم نظاره گر بودند شبی که مرغ سعـادت به بام عشق آمد
سکــوت بود و دلم در سیاهی محض که روشنــای هدایت به نام عشق آمد
نهال غیرت و مردی جـوانه زد در دل که خیز و مـرد بلا شـو، قیام عشق آمد
فسـرده بود حقیقـت میان قحطی ها بـر عاشقــان حقیقـت سلام عشق آمد
رسید آنکه به دستش ستاره می خندید به پیشــواز قــدومش تمام عشق آمد
به سنگواره عـزّت کشیده نقشی سرخ کبوتـــری که بهارش به دام عشق آمد
کسی که هیبت شب را شکست و غوغا کرد غـــریو بانگ رسـایش کلام عشق آمد
برای فاتح بیــدل سـرودن این عشق بهــانه ای شد و اکنون غلام عشق آمد
شعر از: مجتبی کشوری فاتح